شهادت امام کاظم (ع)
کنج زندان شده روشن به دعای سحرم
گرچه تاریکی محض است همه دور و برم
خواستم خلوت و سِیر و سفرِ عرش و کنون
چند سالیست که سجدهست انیس سفرم
چند سال است که اولادِ غریبم همگی
چشمشان مانده به در تا که بیاید خبرم
چه کنم؛ با که بگویم چقَدَر دلتنگم؟!
کاش میشد که رضایم بنشیند به برم
در سیهچال بلا راه نفس نیست که نیست
جز خدا با که بگویم که چه آمد به سرم؟!
نه هوایی نه غذایی، هدف خصم این است:
آنقَدر آب شوم تا که نماند اثرم
لاله لاله گل سرخ از بدنم میریزد
زخم شد از غل و زنجیر همه بال و پرم
کاش اسیری به سیه چالِ مسلمان بودم
این یهودی نکند رحم به چشمان ترم
میزند هر شب و هر روز مرا، میدانم،
جان سالم به وطن از دلِ زندان نبرم
تازیانه زدنش کشت مرا، پیرم کرد
تیره و تار شده هر دوجهان در نظرم
سر من بر سرِ زانوی رضا بود رضا
آن زمان که پسرم دید دگر محتضرم
جان به قربان امامی که به صحرای بلا
گفت ای اکبر من! ای پسرم! ای جگرم!
ای تنِ غرق به خون آمده بابا برخیز
خیز بابا که تو را خیمهی عمه ببرم
هفت بار از جگرم ناله و فریاد زنم:
پسرم! ای پسرم! ای پسرم! ای پسرم!