شهادت امام صادق (ع)
آتش رسید و در وسطِ خانه پا گرفت
اشکم روان شد و به دلم غصّه، جا گرفت
فریاد بود و خشم و جسارت شروع شد
عالَم سیاهپوش نشست و عزا گرفت
آقایِ ما میانِ بلا ناسزا شنید…
لعنت بر آن کسی که سرِ ناسزا گرفت
قلبش شکست و بسته شد آن دستِ مهربان…
آهی کشید و حالِ خوش از جمعِ ما گرفت
یک دستِ نحس آمد و یکباره با تشر
از رویِ دوشِ حضرتِ صادق، عبا گرفت
با گریه، عرشیان به سر و سینه میزدند
شیعه دلش از این ستم ناروا گرفت
شیخُ الأئمه پایِ برهنه، کشانکشان…
میرفت پشتِ مرکب و قلبِ خدا گرفت
از فرطِ خستگی؛ به تبِ تشنگی رسید
بغضش برایِ بی کفنِ کربلا گرفت
اشکش چکید یادِ حسین و جراحتِ
آن پیکری که روزِ خوش از بوریا گرفت!